تبليغاتX
دنياي كوچك من در این وبلاگ

دنياي كوچك من در این وبلاگ

از شیر مرغ تاجون آدمی زاد

عدد في (phi)ا Ф

 

Ф = 1.618

 

در قرن 12، لئوناردو فيبوناچي (Leonardo Fibonacci) دنباله ي مشهور خود را معرفي نمود. جمله ي بعدي برابر مجموع دو جمله ي قبلي خود مي باشد.

 

0, 1, 1, 2, 3, 5, 8, 13, 21, 34, 55, 89, 144, . . .

 

 

عدد في از دنباله ي فيبوناچي مشتق شده است، تصاعد مشهوري كه شهرتش تنها به اين دليل نيست كه هرجمله با مجموع دو جمله ي پيشين خود برابري مي كند. بلكه به اين دليل است كه خارج قسمت هر دو جمله ي كنار هم خاصيت حيرت انگيز، نزديكي به عدد 1.618 را دارد.

نكته ي جالب اين است كه عدد في با عدد پنج نسبت جالبي دارد كه در زير مشاهده مي كنيد:

5.+5.*5.^5 = Phi

 

در زير مقداري از اين عدد نا متناهي را مي بينيد:

1.61803398874989484 8204586834365638 1177203091798057 6286213544862270 526046281890
2449707207204189391 1374847540880753 8689175212663386 2223536931793180 06076672635
4433389086595939582 9056383226613199 2829026788067520 8766892501711696 20703222104
3216269548626296313 6144381497587012 2034080588795445 4749246185695364 86444924104
4320771344947049565 8467885098743394 4221254487706647 8091588460749988 71240076521
7057517978834166256 2494075890697040 0028121042762177 1117778053153171 41011704666
5991466979873176135 6006708748071013 1795236894275219 4843530567830022 87856997829
7783478458782289110 9762500302696156 1700250464338243 7764861028383126 83303724292
6752631165339247316 7111211588186385 1331620384005222 1657912866752946 54906811317
1599343235973494985 0904094762132229 8101726107059611 6456299098162905 55208524790
3524060201727997471 7534277759277862 5619432082750513 1218156285512224 80939471234
1451702237358057727 8616008688382952 3045926478780178 89921 9902707769038953219 68 1
9861514378031499741 1069260886742962 2675756052317277 7520353613936210 76738937645
5606060592165894667 5955190040055590 8950229530942312 4823552122124154 44006470340
5657347976639723949 4994658457887303 9623090375033993 8562102423690251 38680414577
9956981224457471780 3417312645322041 6397232134044449 4873023154176768 93752103068
7378803441700939544 0962795589867872 3209512426893557 3097045095956844 01755519881
9218020640529055189 3494759260073485 2282101088194644 5442223188913192 94689622002
3014437702699230078 0308526118075451 9288770502109684 2493627135925187 60777884665
8361502389134933331 2231053392321362 4319263728910670 5033992822652635 56209029798
6424727597725655086 1548754357482647 1814145127000602 3890162077732244 99435308899
9095016803281121943 2048196438767586 3314798571911397 8153978074761507 72211750826
9458639320456520989 6985556781410696 8372884058746103 3781054443909436 83583581381

....

 حيوانات، گياهان و حتي انسان ها همگي با دقتي بسيار بالا وجوهي از ضرايب في به يك مي باشند. دانشمندان قديم  1.618 را نسبت الهي عنوان كرده اند. براي آشنايي بيشتر با اين نسبت به چند نمونه ي زير توجه كنيد:

در يك كندوي عسل هميشه تعداد زنبورهاي ماده از نرها بيشتر است. حال اگر تعداد زنبورهاي ماده را به نر تقسيم كنيم در هر كندويي در هر گوشه ي دنيا يك عدد ثابت بدست مي آيد. كه همان في است.

نسبت قطر مارپيچ هاي حلزون نيز نسبت 1.618 به يك را دارد

تخمه هاي آفتابگردان به شكل مارپيچ هايي روبروي هم رشد مي كنند. نسبت قطر هر دايره به دايره بعدي 1.618 مي باشد.

به نسبت هاي طولي و عرضي خطوط رنگي دقت كنيد... نسبت خطوط به هم 1.618 مي باشد.  

نسبت طولي و عرضي خال هاي پروانه ها، نسبت في است

 

داوينچي اولين كسي بود كه نسبت دقيق استخوان هاي انسان را اندازه گيري نمود و ثابت كرد كه اين تناسبات با ضريب عدد في هستند.

فاصله سر تا زمين را تقسيم بر فاصله ي شكم تا زمين نماييد. عدد حاصله 1.618 مي باشد.

فاصله شانه ها تا نوك انگشت تقسيم بر فاصله آرنج تا نوك انگشت هم بيانگر عدد في مي باشد.

نمونه هاي ديگر:

باسن تا زمين تقسيم بر زانو تا زمين

مفاصل انگشتان... تقسيمات ستون فقرات و ...  

  

 

 

همان طور كه مي دانيد DNA زنجيره ي حياتي هر موجودي است كه در آن كليه اطلاعات آن موجود بصورت كد و زنجيروار قرار دارد. 34آنگستروم طول و 21 آنگستروم پهنا دارد.

 و 34 و 21 جزو اعداد سري فيبوناچي هستند و تقسيم آنها بر يكديگر عدد 1.61904 را نشان مي دهد كه كاملا نزديك 1.6180339 مي باشد.

ذره اي كوچك از نظم بزرگ هستي ما. البته اگه نظمی باشه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 19:53  توسط **MRJP**  | 

گیر میدهیم به حقایق دردناک آقایون در زندگی !!!

مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند
بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن
ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !


مردها سه تا آرزو دارن:
- اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن!
- اونقدر كه بچه شون مي گن پولدار باشن!
و مهمتر از همه اينكه :
- اونقدر كه زنشون شك داره زن داشته باشن !!


 بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!


مرد اولي: امان از دست اين زنها!؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت!
دومي: خوش به حالت! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!


 زن به شوهر: من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم!
مرد: عزيزم چرا عصباني مي شي! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !


فرق پير دختر با پير پسر:
  اولي موفق نشده ازدواج كنه
ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !


 يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه:
مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !


مرد به زن: عزيزم ممنونم ازت! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي!
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !


زماني كه يك زن كه با مردي ازدواج مي كند انتظار دارد كه او تغيير كند ولي اينگونه نمي شود
زماني كه يك مرد با زني ازدواج مي كند مطمئن است كه آن زن تغيير نمي كند و اينگونه مي شود


يك زن در بحث حرف آخر را مي زند
بعد از آن، هر حرفي كه مرد بزند، شروع يك بحث جديد است


 و خداوند زن را آفريد تا هيچ مردي به مرگ طبيعي نميرد !


قوانين طلائي همسرداري (براي مردان) ‎:
قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي، تميزكاري، گردگيري و ... خوب باشد‎.
قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد‎.
قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو‎ ...
قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد‎ 
قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود يكديگر بي خبر باشند !


زن به شوهرش ميگه: شوهر همسايه هر روز صبح كه ميخواد بره سر كار زنش رو ميبوسه! تو چرا اين كار رو نمي كني؟
شوهر ميگه: آخه من كه زنه رو خوب نمي شناسم!!


بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟
باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه!


مرد احساس را كشف كرد و زن عشق را،
مرد كار را كشف كرد و زن خانه داري را،
مرد پول را اختراع كرد و زن خريد را،
از آن زمان، مرد چيزهاي بسيار زيادي كشف و اختراع كرد، و زن همچنان در حال خريد است !


يك زن نگران آينده است تا زماني كه شوهر كند
يك مرد هرگز نگران آينده نيست تا زماني كه زن بگيرد
يك مرد موفق مرديست كه درآمدش بيشتر از مبلغي باشد كه زنش خرج مي كند
يك زن موفق زنيست كه بتواند چنين مردي را پيدا كند


براي اينكه با يك مرد شاد باشيد بايد او را كاملا درك كنيد و كمي دوستش داشته باشيد
براي اينكه با يك زن شاد باشيد بايد او را كاملا دوست داشته باشيد و اصلا سعي نكنيد كه او را درك كنيد


مردان متاهل بيشتر از مردان مجرد عمر مي كنند در عوض مردان متاهل بيشتر آرزوي مرگ مي كنند


برنده جايزه نوبل ادبيات در زمان تقديم جايزه خود به همسرش گفت: 
  اين جايزه را به همسر عزيزم تقديم مي كنم كه با نبودش باعث شد من بتونم اين كتاب را تمام كنم!


زن خوب مثل دايناسور مي مونه كه نسلش منقرض شده!

ولي مرد خوب مثل سيمرغ مي مونه كه از اول يه افسانه بوده!

 

 

این پست به جز باز کردن نیش شما هیچ گونه هدفی ندارد ...

 لطفا جوگیر نشوید و برید سر خونه زندگیتون !!! ای بابا !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 19:51  توسط **MRJP**  | 

جالب وشنیدنی

توليد ارزان‌ترين خودرو جهان + عکس
شرکت گريلي چين قصد دارد يک خودروي شهري اقتصادي را رونمايي کند که هزينه آن کمتر از خودرو هندي تاتا نانو است


آزادی دو زائر ایرانی از بند آمریكایی ها
سفیر جمهوری اسلامی ایران در بغداد از آزادی دو زائر ایرانی از بند نظامیان آمریکایی در عراق خبر داد.


عكس/حمله به خودروی ابطحی
به گزارش خبرآنلاین،روز گذشته درحاشیه مراسم بزرگداشت آیت‌الله میرزاجوادآقا تهرانی در شهررری اتومبیل محمدعلی ابطحی مورد حمله قرار گرفت وشیشه های آن شکسته شد.


با تلویزیون به اینترنت متصل شوید !
گروه اینترنتی گوگل روز پنج شنبه اعلام کرد با استفاده از یک فناوری جدید می توان در آینده ای نه چندان دور بتوان با تلویزیون وارد شبکه اینترنت شد.


وزیر بهداشت دولت نهم هم نفتی شد
پس از انتصاب علی احمدی وزیر سابق آموزش و پرورش به عنوان رئیس هیات رئیسه صندوقهای بازنشستگی صنعت نفت، وزیر نفت با صدور حکم جدیدی کامران باقری لنکرانی وزیر بهداشت در دولت نهم را به سمت عضو اصلی و رئیس هیئت مدیره سازمان بهداشت و درمان صنعت نفت منصوب کرد.


پیشنهاد مافیای موادمخدر به ایران
شیری تصریح کرد: سالانه مافیای مواد مخدر در جهان به ایران پیشنهاد می کنند تا با دریافت مبالغی کلان اجازه سرازیر شدن مواد مخدر را به کشور صادر کنند که مسئولان کشور همواره با این تقاضا مخالفت و مبارزه کرده اند.


مهين شهابي از كما خارج شد
مهين شهابي پس از خارج شدن از كما و بدست اوردن هوشاري خود از بخش آي سي يو به بخش داخلي منتقل شده است


عدم امكان بازگشت به تهران تا 10 سال!
معاون توسعه مديريت و سرمايه انساني رئيس‌جمهور تاكيد كرد: كارمندان پس از خروج از تهران تا 10 سال امكان بازگشت ندارند.


7 نشانه‌ای که دروغگو را لو می‌دهد
دوست دارید بدانید طرف مقابل‌تان در یک رابطه دروغ می‌گوید یا راست؟ به این 7 نشانه دقت کنید.


مردهاي متاهل در شادبودن احتياط كنند!
محققان متوجه شدند راز داشتن یک زندگی طولانی و موفق این است زنان بیش‌تر از مردان احساس شادی کنند.


جنايت خونين خانوادگي در بابل
بامداد امروز مردي در بابل همسر و خواهرزاده خود را با اسلحه شكاري به قتل رساند.


وعده جدید روسیه برای نیروگاه بوشهر
همزمان با اینکه وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران از اظهارات «بالاترین مقامات روسیه» برای نهایی شدن نیروگاه بوشهر خبر داد، روسیه بر وعده گذشته خود تاکید کرد.


حساب دریافت یارانه نقدی فقط " شتاب "
مدیرکل هدفمند کردن یارانه های وزارت رفاه و تامین اجتماعی گفت:‌ شهروندان هر شماره حساب شتاب و الکترونیکی دلخواهی که داشته باشند می توانند برای دریافت یارانه نقدی ارائه دهند.


واردات پژو407 باري بر دوش ايران خودرو!
با اين همه سيتکو حتي نتوانست کمتر از نيمي از خودروهاي وارد شده خود را به فروش برساند و در نهايت اين روند، ايران خودرو را به اين نتيجه رساند که ادامه کار سيتکو ديگر نمي تواند چندان مثمرثمر باشد و فعاليت اين شرکت به ايران خودرو منتقل شد.


جزئیات پذیرش در فراگیر پیام نور
وی افزود: به منظور اجرای طرح آموزش محور برای مقطع کارشناسی ارشد در آزمون سراسری 30 درصد افزایش ظرفیت داشتیم که در آزمون سراسری اعمال خواهد شد.


همه چيز در خصوص اپراتور سوم
تقی پور در مورد قیمت سیم کارتهای اوپراتور سوم نیز گفت: سقف قیمت سیم کارتهای دائمی این اوپراتور 120هزار تومان در پروانه دیده شده و این اپراتور مجاز به ارائه سیم کارتهای اعتباری است.


صرف كباب جاسوسان آمريكايي با مادرانشان
رفتار مسئولان کشورمان با مادران 3 امريکايي بازداشت شده، موجب شگفتي رسانه‌ها و افکار عمومي اين کشور شده است


لباس جشن فارغ التحصیلی حرام است!
شیخ محمد ابن عبدالعزیز المسند از علمای وهابی عربستان به عدم جواز پوشیدن لباس فارغ‌التحصیلی توسط دانشجویان فتوا داد.


توزيع بنزين آزاد با كارت سوخت از فردا
مدير عامل شركت ملي پالايش و پخش فرآورده‌هاي نفتي ايران گفت: طرح استفاده از كارت سوخت خودروهاي شخصي براي دريافت بنزين نيمه‌يارانه‌اي (آزاد 400 توماني) بدون نياز به كارت جايگاهداران از ابتداي خردادماه سال جاري اجرايي مي‌شود.


درآمد ميلياردي دولت از ايرانسل
در 40 ماه گذشته در كشور بيش از 12 هزار بي‌ تي ‌اس نصب شده و هرسال به‌طور متوسط بالاي 50 درصد تعداد آن‌ها در كشور گسترش مي‌يابد.


ملاقات دادستان تهران باپناهي و نوري‌زاد
در اين ديدار با دستور دادستان اعضاي خانواده پناهي با نامبرده ملاقات حضوري انجام دادند. محمد نوري‌زاد در بند عمومي زندان اوين بسر مي‌برد و از سلامت جسماني خوبي نيز برخوردار است.


قاتل بد حساب به دار مجازات آويخته شد
مردي كه در سال 82 زني را به خاطر پس ندادن اموال مقتول، كشته و جسدش را سوزانده بود به دار مجازات آويخته شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 18:41  توسط **MRJP**  | 

اولین زایمان طبیعی این بار در آب !!!

پس از انجام 60 زایمان آزمایشی سرانجام اولين عمل زايمان زير آب انجام شد.

خبرگزاری آنلاین : اولین عمل زایمان در آب ، روز گذشته با حضور یک متخصص استرالیایی در بیمارستان شهید اکبرآبادی زیر نظر دفتر سلامت مادران و سلامت خانواده و جمعیت وزارت بهداشت با موفقیت انجام شد.

 

عكس زير براي اولين بار در ايران پس از كسب اجازه از والدين و با هماهنگي با خانواده نوزاد گرفته شده است :

*

*

*
*
*
****
**
******
************ *
***
************
*****
**
*
*
*
****
***
**
*
****
**
*
*
*
*
**

*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*

 

 

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 17:55  توسط **MRJP**  | 

نماد عشق

دوست دارید بدانید که چرا نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده است؟

http://www.marshal-modern.ir/Archive/2010/6/21/63120.jpg

نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند. لااقل من در اینترنت هر چه گشتم نه به فارسی و نه به انگلیسی در این زمینه چیزی ندیدم.
در نتیجه خودم می‌نویسمش تا هر کسی دنبال معنایش گشت، جوابش را اینجا پیدا کند.
در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!

خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.

هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود جنون دستش را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.

به همین دلیل است که می‌گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می‌شود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.

بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند  و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانه‌های روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس می‌نامیدند.
در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.

عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر می‌کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 17:53  توسط **MRJP**  | 

دختر و پسر و ازدواج

 سحر و عادل پس از 2 سال و نیم دوستی به اصطلاح خیابونی(البته به قول برو بچ کارشناس تلویزیون) تصمیم میگیرند- از اونجایی که طاقت دوری همدیگر رو ندارند- با هم ازدواج کنند.

برای همین عادل وپدر و مادرش و چند تا از بزرگای فامیلشون که حدودا ً30 - 40  نفری میشن ،به سمت خونه سحر اینا لشگر کشی می کنند تا دخترشون رو به کنیزی ببرند.از این طرف هم یک قشون 50-60 نفره متشکل از سحر و خانواده اش و ریش سفیدای قوم و قبیله شون منتظر رسیدن مهمون ها هستن تا عادل رو به غلامی قبول کنند.

وقتی دو خانواده به هم میرسند در میدانی به نام خانواده عروس ، جنگی سخت شروع میشه به نام خواستگاری و هر طرف سعی در پیروز شدن داره و این در حالیه که سحر و عادل تصمیمشون رو گرفته اند و میخواهند همدیگر رو خوشبخت ترین زن وشوهر دنیا بکنند و به هم قول داده ان که چه در خوشی و چه در سختی و  چه حتی در جدایی! کنار هم باشند!(جوونن دیگه چرت و پرت زیاد می گن!)

به هر حال بعد از کشمکش های فراوان و به وجود آمدن تلفات سنگین از هر دوطرف ، نتیجه این میشه که :عادل جان تعهد بده سربازی بره و خونه و زندگی راحتی برای سحر جون فراهم کنه و سحر و خانواده اش هم توقعاتشون رو کمتر کنند تا این دو تا جوون بتونن هر چی زودتر برن سر خونه و زندگیشون.

تعداد سکه مهریه هم طبق رابطه  S+ r³Π¾ + ²k=½mv برابر با 17367 عدد میشه که در آن :

m= مجموع مربع تاریخ تولد عروس خانوم و تعداد دفعاتی که ایشون در نوزادی پوشک خودشون رو خراب کرده اند

V= مقدار میلی لیتر شیر هایی که سحر خانوم در دوران کودکی از اونجای مامانشون برداشت کرده اند.

Π=همون عدد پی برابر با 14/3

r= زاویه ای که موقع شیر خوردن ، از امتداد پای سحر خانوم با خط افق بدست میومده .

S=عداد ثابت که مقدار ان 1000 است(به نیت 1000 غیر معصوم!)

 

خوب به سلامتی همه چی ختم به خیر شد و تاریخ عقد و عروسی هم تعیین شد و همه با هم خداحافظی می کنند و  به خونه های خودشون بر می گردند تا به خودشون افتخار کنند که دست دو تا جوون رو گذاشتن توی دستای هم و ایشالله خدا اجرشون بده!

 

در اینجا ما قصد داریم یک برسی چهره به چهره داشته باشیم تا کمی یشتر در مورد مصائب و شیرینی های یک ادواج ایرانی آشنا بشیم:

 

سحر و عادل

 

اتفاق خاصی براشون نمیفته و مثل قبل با هم بیرون میرن تا به خیال خودشون(منظور از خودشون خانواده های سحر و عادل می باشد) با خلقیات و ایده آل های همدیگر آشنا بشند! از فردای روز عقد سحر جان و عادل جان مشغول جمع آوری اطلاعات از نقاط پر تردد گشت های انتظامی می شوند تا بتوانند در جهت برآورده شدن یک آرزوی قدیمی(:وای خدا یعنی میشه یه روز بدون ترس از مأمور با هم بریم خیابون؟) قدم بردارند و بدین منظور در حالیکه در یک دست عقد نامه و در دست دیگر ، دست همدیگر را گرفته اند با اعتماد به نفس کامل از جلوی این ماشین های سفید و زبونم لال سبز رد می شوند!

 

سعید (برادر سحر)

مشغول آماده سازی درونی و بیرونی می شود و روزانه 50 بار جمله «از غیرت خود بکاهیم» را تکرار می کند تا از این به بعد به سمت مردی که دست خواهرش را می گیرد و او را می بوسد با کله حمله نکند!

 

سیما جون (مامان سحر)

او در حالیکه همچنان از پیروزی بدست آمده بر سر جنگ مهریه سرمست است ، مشغول تهیه لیستی از بهترین و گرانترین مارک های لوازم خانگی موجود در بازار جهت تهیه جهیزیه می باشد.در این میان فراموش نمی کند که سری به چمدان های خاک خورده و قدیمی اش هم بزند و یادگارهای عروسی خودش را که برای روز عروسی دخترش نگه داشته(از جمله انگشتر زنگ زده ای که چهار نسل است در خانواده شان از مادر به دختر می رسد.)در می آورد و احیاناً دو قطره اشک هم با یادآوری خاطرات خوش شب عروسی اش از چشمان این بزرگوار سرازیر می شود.

 

فخری خانوم(مادر عادل)

به تمام دوستان و آشنایان و حتی آنهایی که چشم دیدنشان را هم ندارد زنگ می زند و مخصوصاً سعی می کند هر 8 ساعت یکبار قبل از غذا به سیمین دوست صمیمی اش زنگ بزند و این خبر میمون را بدهد و از تصور قیافه ناامید و عصبانی سمین  ، دلش آرام گیرد.زنیکه مزخرف چه فکری کرده؟ یعنی فکر کرده عادل دسته گلم که هم خوش تیپه و هم تحصیلکرده ست رو بدم به اون دختر کک مکی دماغ عملیش ؟واه واه واه با اون سینه های پلاستیکی!

نکته:دختری که شرح آن در بالا رفت و طبق گفته فخری خانوم دماغ عملی و سینه پروتز  کرده است همان نسترن معروف به پانته آ دختر فیس و افاده ای سیمین جون می باشد.

 

لیلا (خواهر عادل که 36 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره و در ضمن مجرد )

لیلا جون که کم کم گرد پیری به چشماش نشسته و همچین بفهمی نفهمی یه مقداری چشماش کم سو شده ، در مدت زمان باقی مانده تا مراسم عروسی تمام سعی خودش رو میکنه تا تمهیدات لازم جهت جوان شدن و کاهش سن از جمله :کشیدن پوست صورت ،لیپو ساکشن و ... را انجام دهد و بتواند شتر خوشبختی اش را در عروسی برادرش پیدا کنه.در همین راستا او روزانه 50 بار جمله «من زیبا ، جوان و دلربا هستم » را با خودش تکرار می کند و همچنین در کلاس های «مثبت اندیشی» و نیز کلاس «چه کار کنیم تا جنس مخالف از ما آویزان شود»(با تدریس دکتر آزمندیان)شرکت می کند!

 

آقا رضا(پدر عادل ) و بهروز خان(پدر سحر)

اتفاق خاصی برای این دو بدبخت نمی افتد و کما فی السابق صبح زود سر کار می رن و شب خسته و کوفته به خانه می آیند و کماکان خدا را به خاطر این زندگی آرام شکر می کنند!!!

 

و اما شب عروسی

یک باغ در یکی از مناطق شمالی تهران همراه با 433 نفر مهمان و گروه ارکستر شاسی گورکن و جیغ و کف و داد و فریاد و عربده ، همراه با مخلوطی از نیناش ناش و عاشقی دد بردیه علیش گرفتارش شدم و شیوا شوهر کرده وجمالو جمالو جمالو جمالو بلو! و  ....در پایان هم اجرای مراسم رقص به اصطلاح تانگو توسط عروس و داماد و سایر زوج های جوگیر در حالیکه اگر در این لحظه دوربین روی چهره خسته لیلا جون (که امشب حسابی مجلس رو گرم می کرد و حتی با پسر های 6-7 ساله هم می گفت و میخندید ) زوم کنه به وضوح حسرت و نا امیدی رو میشه در چهره اش دید! در این هنگام که همه یا در حال چت زدن یا دید زدن یا اماده شدن برای رفتن به خانه هستند ،ناگهان یه نامردی (که الهی زیر تریلی 18 چرخی بره که راننده اش سعید جانه!) از یه جای سالن داد میزنه :داماد عروسو ببوس  و به یکباره تمام 433 نفر مهمان به غیر از یک نفر فریاد میزنند:بوسش کن! داماد هم که سعی می کنه خودش رو شرمنده و با حجب و حیا نشون بده یواش یواش به صورت عروس خانوم نزدیک میشه و .....سعید جان به سرعت محل حادثه رو ترک میکنه و از سالن یرون میره تا این صحنه فجیع رو نبینه!

 

*****

عروسی تمام میشه و هر کس به خانه خودش میره در حالیکه زنها و دختر های فامیل داماد  موقع خداحافظی تمام سعیشون رو می کنن تا یه عیب و ایراد کوچیک از آرایش و لباس عروس رو برای هم بازگو کنند و زنها و دختر های فامیل عروس هم موقع خداحافظی با شیطنت خاص و در آوردن شکلک قیافه ناامید خواهر داماد رو برای هم بازگو می کنند و وقتی دیگه موضوع خاصی برای غیبت کردن باقی نموند همه رهسپار خونه هاشون میشن.پسر های رنج سنی 16 تا 20 سال هم با فکر کردن به این موضوع که امشب چه اتفاقی برای عروس خاونم میفته به خواب میرن و الیته فردا صبح زود سریعاً و پس از بیدار شدن به سمت حمام میرند!

عروس و داماد هم با ماشین مخصوص مراسم رو ترک می کنند و بعد از کمی دور دور زدن در خیابان هر کدوم به خونه باباش میره تا فردا دویاره با هم قرار بذارن و بیرون برن!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:52  توسط **MRJP**  | 

دکتر باهوش.......

زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر روانشناس میره ...

دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟

خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه !!!
 
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.

دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت !!!

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!!

دکتر گفت: میبینی؟! اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشن !!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:48  توسط **MRJP**  | 

بانوان عزیز آیا میدانید شوهرتان را چگونه سادیسمی کنید!

فقط لطفا (کیف و چمدان) خود را در دسترس نگه دارید

 دائما به شوهرتان بگوييد :

ولي خودمونيم ها ، تو بيريخت ترين خواستگارم بودي !

. غذاي شور و سوخته جلوي شوهرتان بگذاريد

و قبل از اينکه به غذا لب بزند بگوييد :

اينقدر بدم مياد از مردايي که از غذاي زنشون ايراد مي گيرن !

 هروقت شوهرتان براي شما دسته گل خريد ، بگوييد :

اِ ، باغچه همسايه چه گلهاي قشنگي داره ! چرا کنديشون ؟!

 هر وقت شوهرتان براي شما حرفاي عشقولانه زد ،

به طرز فجيعي از ته حلق بگوييد :

هوووووووووووووووووق !

 هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ،

به او محل نگذاريد و برويد توي اتاقتان روزنامه بخوانيد !

هر وقت ديديد شوهرتان مشغول تماشاي مسابقه فوتبال مي باشد ،

به بهانه تماشاي عمو پورنگ ، سريع کانال را عوض نماييد !

دائماً در حضور شوهرتان ،

از عرضه و توانايي هاي مردان ديگر تعريف کنيد !

براي تولد شوهرتان ، مسواک وخمير دندان کادو بگيريد و بگوييد

که عزيزم اميدوارم صد سال زنده باشي

و ديگه هيچوقت دهنت بوي گند نده !

اگه شوهرتان با کلي قرض و قوله و وام گرفتن ،

براي کادوي تولدتان يک عدد پژو 206 آلبالويي خريد ،

با دلخوري بگوييد :

اگه با خواستگار قبليم ازدواج مي کردم

حتما برام يه ماکسيما مي خريد !

هر وقت ديديد که شوهرتان با خيال راحت خوابيده است ،

براي ضد حال زدن به او بگوييد :

عزيزم ميدوني اگه الان مهريم رو مطالبه کنم

بايد بري گوشه زندان بخوابي ؟!

هر 5 دقيقه يکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنيد و بگوييد :

عزيزم فقط مي خواستم مطمئن بشم که تلفنت

مشغول نيست و حواست جمع کارته !

هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگوييد :

عزيزم ، انگار همين چند سال پيش بود که

در يک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !

از همسرتان معناي عشق را بپرسيد

و بعد از اينکه 2 ساعت عشق را تفسير کرد

و برايتان داستان هاي عشقي تعريف کرد ، به او بگوييد :

ابله ! عشق يه چيزي مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !

هر وقت ، شوهرتان رازي را برايتان گفت

و از شما خواست که پيش خودتان بماند و به کسي نگوييد ،

سعي کنيد ، کسي از دوستان ، فاميل و همسايه ها نماند

که اين راز به گوشش نرسد !

و هر وقت به دليل عمل به توصيه هاي بالا ،

شوهرتان تصميم به طلاق دادن شما گرفت ،

با توجه به قحطي شوهر در جامعه ،

با چشماني پر از اشک به او بگوييد :

منو ببخش عزيزم.

و بعد از اينکه کاملا خر شد ،

عمل به توصيه هاي بالا را از نو تکرار نماييد !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:46  توسط **MRJP**  | 

داستان رنگ تعلق – قسمت هشتم

اسد كه در زنده كردن خاطره هاي گذشته هرگز از اين مرز فراتر نمي رفت از جا برخاست تا لباس بپوشد. كت و شلوار كه اصلا حوصله نداشت بپوشد. به علاوه هيچ يادش نمي آمد تنها كراواتي را كه دارد كدام گوشه كمد انداخته است. همان لباس هميشگي را پوشيد. به ساعتش نگاه كرد. دير نشده بود. تا رستوران چند دقيقه بيشتر راه نبود. مي توانست پياده در عرض ده دقيقه به آنجا برسد. در برابر آيينه به خود نگريست.

دنبال اسد سال هاي گذشته مي گشت. رفته بود! با نظري انتقاد آميز خود را برانداز كرد. چند رشته موي سفيد باقي مانده بود كه آنها را شانه كرد. يقه پيراهنش تميز نبود. ولي او نديده گرفت. همسرش مهري چندان بي ربط نمي گفت امروز اسد حقه اي زير سر داشت. خاطره بازيافتن استالين هم خالي از لطف نبود و مي توانست سرگرمش كند.

در صف شير با كيف توري سفيد محتوي شيشه هاي خالي ايستاده بود تا ماموريت محوله از طرف همسرش را انجام دهد. صف شير طولاني بود و اسد خسته بر لب جوي آب نشست، مرد نسبتا چاق و چهارشانه اي كه مي شد موهاي سپيد سرش را دانه دانه شمرد سلانه سلانه و شيشه به دست از سمت مقابل ظاهر شد. او در صف خانم ها كه تعدادشان – بر خلاف تصور رايج كه معمولا خانم خانه دار را مسئول خريد برنج و سبزي و شير مي دانند – كمتر از آقايان بود، ايستاد. زن جواني كه بلافاصله بعد از او از راه رسيده بود به او تذكر داد كه در صف مخصوص خانم ها ايستاده. زنان ديگر و حتي مردان هم كه دنبال بهانه اي براي جار و جنجال بودند به حمايت از آن زبان به اعتراض گشودند. مردك، در حالي كه با بي ميلي جاي خود را عوض مي كرد، نگاهي به تعداد انگشت شمار خانم ها و نگاه ديگري به صف طويل آقايان انداخت و گفت:

-         ببخشيد. خبر نداشتم صف زن و مرد جداست.

و در حالي كه به سوي صف آقايان مي آمد با شوخ طبعي افزود:

-         البته بنده چندان هم مرد مرد نيستم.

اين شوخي جمعيت خسته را سرحال آورد و به خنده انداخت. اسد اين صحنه را تماشا مي كرد ولي باز هم در عالم هپروت بود. مردك با خونسردي رشك برانگيزي كنار او آمد. لب جوي ايستاد و شيشه هاي خالي را كنار جدول گذاشت. لباس او هم مثل اسد برق افتاده، چروك، خاك آلود و خشك از عرق بود. كفش هاي كهنه اش را قشري گرد و خاك پوشانده بود. كاملا آشكار بود كه با بي قيدي لباس پوشيده است. جوراب هاي سفيد رنگش از چرك خاكستري شده بود. دستمالي از جيب بيرون كشيد و عرق پيشاني را پاك كرد و پرسيد:

-         جنابعالي نفر آخر هستند؟

-         بله. و شما هم بعد از بنده هستيد.

-         اشكالي ندارد. همين جا تا ظهر مي نشينم. بنده به نشستن لب جوي عادت دارم.

 هن هن كنان تلپ لب جوي آب نشست و در همان حال گفت:

-         غلام همت آنم كه زير چرخ كبود، ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است.

اسد با شگفتي و شادماني اي كه سال ها و شايد قرن ها بود آن را از ياد برده بود گفت:

-         استالين؟!

زنان و مرداني كه غرغركنان منتظر شير بودند با تعجب به آن دو كه يكديگر را در آغوش گرفته بودند خيره شدند. استالين از نردبام خبر داشت. شنيده بود كه مدتي است از آمريكا برگشته و فعلا ماندگار است. آن وقت ايرج و اسد كه هر كدام دو شيشه پر شير در ساك خود داشتند با هم قرار گذاشتند كه پنجشنبه – كه امروز باشد – به يك چلو كبابي بروند و ايرج قول داد كه نردبام را هم خبر كند. اسد به كلي فراموش كرده بود كه اين پنجشنبه منزل برادر خانمش مهمان هستند.

در چلوكبابي، استالين و سر اسد از ديدن نردبام ذوق زده شدند. نردبام مثل هميشه دراز و شل و ول بود. از شدت لاغري حتي درازتر هم به نظر مي رسيد. موهايش، گرچه مانند موهاي اسد و ايرج نريخته بود ولي يك دست سفيد بودند. بوي خوش ادكلن مي داد.

به تقاضاي آن ها، صاحب رستوران ميزي در خلوت ترين نقطه سالن در اختيارشان قرار داد و فراموش نكرد كه چندبار به آنان سر بزند. به قول استالين قيافه فرنگي مآب نردبام كار خود را كرده بود! مثل همه دوستاني كه پس از سال ها به هم مي رسند از پرسيدن راجع به دوستان مشترك دبيرستاني شروع كردند و بعد به خودشان رسيدند.

پيش از همه نردبام شروع كرد. او كه پس از گرفتن ليسانس به آمريكا رفته بود، دكتراي جامعه شناسي گرفته بود. اسد از او پرسيد:

-         ازدواج نكرده اي؟

-     البته كه كرده بود. با آب و تاب توضيح داد. يادتان مي آيد كه هميشه زن ايدال من زن سفيد و بور و زاغ بود؟

ايرج گفت:

-         آره. با يك پرده گوشت.

-         خوب، گرفتم. چهارتا بچه دارم و ... طلاق.

-         دهه ....؟!

اسد و ايرج حسابي يكه خورده بودند. استالين پرسيد:

-         به همين سادگي؟!

-     خوب بله، فراموش نكن ايرج جان كه من از سيستم آمريكايي پيروي كردم. عشق، ازدواج، طلاق. خوب زن من هم آمريكايي بود. از آن درشت هايش هم بود.

نردبام نگاهي به چهره آن دو انداخت و چون به خوبي متوجه طنز تلخ خفته در سكوت مودبانه آنان شده بود بدون آن كه پرسشي كرده باشند ادامه داد.

-     مادر من كه معرف حضورتان هست! از هيجده سالگي مي خواست مرا داماد كند. ماهي يك دختر پيدا مي كرد و عكسش را برايم مي فرستاد. شايد باور نكنيد حتي يك دفعه برايم نوشت: آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم؟! فروز بزرگ شده، قد بلند شده، خوشگل شده. بيا ايران او را بگير و بردار با خودت ببر. ديگر چه مي خواهي بهتر از اين؟ ديده، شناخته. عكسي هم از فروز در جوف پاكت بود. از آن عكس هاي قديمي سياه و سفيد تاريك مخصوص آن زمان. توي عكسي فروز شده بود عين دخترهاي هندي، انگار سبيل هم داشت. من نوشتم اين آب در كوزه بماند بهتر است. من به دنبال ايدال خودم هستم. من زن سفيد و بور و زاغ مي خواهم.

سپس دست در جيب كرد و عكسي رنگي از آن بيرون كشيد و به دست آن دو داد. همسر سابق او بسيار چاق بود هيكل او آدم را به ياد گلابي مي انداخت. موهاي كم پشت سرش بلندتر از يك بند انگشت نبود. پوستش بسيار سفيد و پر كك و مك و چشمان آبي كم رنگ بي حالي داشت. به نظر مي رسيد از خودش مسن تر باشد. ايرج گفت:

-         اين كه بيشتر از يك پرده گوشت دارد!

بهرام با بي اعتنايي و بدون تعصب گفت:

-         البته از اول اينقدر چاق نبود. بعد از بچه دوم ....

باز استالين كه هنوز محو تماشاي عكس بود بي اراده وسط حرف او پريد و گفت:

-         فروز كه بهتر بود!

اسد لبخند زد. بهرام پاسخ داد:

-         خوب ديگر، اينطوريه. مرغ همسايه غازه.

استالين هم خنديد.

-     خوب پس عزب اوقلي هستي. ديدم همه زنان و دختراني را كه وارد رستوران مي شوند با چشمانت اسكورت مي كني!

اسد گفت:

-         به به، چلوكباب هم رسيد. نردبام چند سال است يك غذاي حسابي ايراني نخورده اي؟

البته خودش هم دست كمي از نردبام نداشت. قصه استالين جالب تر بود. ازدواج كرده بود، هنوز هم با همسرش زندگي مي كرد. به قول خودش دو پسر و يك دختر توي دامن سركار خانم گذاشته بود. ادعا مي كرد كه همسرش دختر يك تاجر بوده.

-     البته من هميشه مي خواستم با عشق ازدواج كنم. در حقيقت عاشق هم بودم. خيلي هم سفت و سخت. ولي پدرم گفت پسرجان عشق يعني چه. اين مزخرفات يعني چه؟ اهل مطالعه نيست؟ خوب نباشد. ببين آبگوشت را چطور مي پزد. فرهنگ و تفاهم كه نشد نون و آب. ازدواجم از روي مصلحت بود ولي ناراضي نيستم. او مي پزد، من مي خورم. زن بدي هم نيست. نه زشت است نه خوشگل از سر در رفته. بد اخلاق هم نيست. اتفاقا اهل مطالعه هم هست. مشتري پر و پا قرص صفحه حوادث روزنامه ها و آگهي هاي ترحيم است.

هر سه لبخند زدند. ايرج ادامه داد:

-     يك نسبت دوري هم با هم داريم. راستي با تو هم نسبت دارند اسد، دختر خاله مادربزرگت است. دختر بدرالزمان خانم. يادت هست؟ پدرش وضع خيلي خوبي داشت. همان كه اموالش را بعد از انقلاب مصادره كردند.

 

ادامه دارد ...

 

برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سيد جوادي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:44  توسط **MRJP**  | 

کمی بخندیم !!!!!!!ّ!ٍٍّ

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

 

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»

 

رییس پرسید: «بابا خونس؟»

 

صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

 

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

 

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

 

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

 

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است!»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 10:41  توسط **MRJP**  | 

فرشته کوچولوی من

همسرم با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟

میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم 

تنها دخترم بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود و ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت 

دخترم ، دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ 

فقط بخاطر بابا عزیزم. دخترم کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت  :

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید....

دخترم مکث کرد  :

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ 

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، دختر عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی  ، بابا از اینجور پولها نداره ها. باشه؟!
- نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. 

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد دخترم نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد 

همه ما به او توجه کرده بودیم. دخترم گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم!!! همین یکشنبه... 

تقاضای او همین بود !

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه !!! یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما.

و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

گفتم، دختر عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم 

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ 

سعی کردم از او خواهش کنم.

دخترم گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت 

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش !

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ 

جواب دادم : نه. اما اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره  ...

 

دخترم ، آرزوی تو برآورده میشه

دخترم با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی خاصی پیدا کرده بود 

صبح روز دوشنبه دخترم رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. دخترم بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند دخترم را صدا کرد و گفت،  صبر کن تا من هم بیام 

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه ...!
 

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما،  واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه ...

اون سرطان خون داره.

زن مکث کرد تا بغض خودش رو خفه کنه.

در تمام ماه گذشته پسرم نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده و نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن ...

دختر شما هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه  !!!

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین ...

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن...

فرشته کوچولوی من، تو به من درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی  ...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 10:51  توسط **MRJP**  | 

احمقانه ترین قوانین جهان

1. جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.

2. تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای 15 برای تقلب به

زندان فرستاده می شوند.

4. مشاهده فیلم های کاراته ای تا سال 79 در عراق ممنوع بود.

5. در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.

6. در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.

7. در تایلند همه سینما رو مجبورند هنگام پخش سرود ملی قبل از شروع فیلم قیام

 کنند.

8. در دانمارک روشن کردن ماشین قبل از چک مردن اینکه بچه ای زیر آن خوابیده

است یا نه، ممنوع است.

9. در تایلند انداختن آدامس جویده شده تان 500 دلار جریمه دارد و قبل از خارج شدن


 ازخانه حتما باید لباس زیر پوشیده باشید.

10. در سال 1888 در بریتانیا قانونی تصویب شده که دوچرخه سواران را موظف

می کرد تا زمان رد شدن ماشین از کنارشان، زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به

 صدا درآورند.

11. در قرن 16 و 17 میلادی نوشیدن قهوه در ترکیه ممنوع بود و اگر کسی در حین

خوردن قهوه دستگیر می شدن، به اعدام محکوم می شد.

12. در فنلاند زمانی پخش کارتون دونالد داک به علت شلوار نپوشیدن شخصیت

اصلیت سریال ممنوع بود.

13. تا سال 1984، بلژیکی ها مجبور بودند نام فرزندشان را از یک لیست 1500 نفری

در روزهای ناپلئون بطور رندوم انتخاب کنند.

14. در برمه دسترسی به اینترنت غیر قانونی است. اگر فردی با اتهام داشتن مودم

دستگیر شود، به زندان محکوم می شود.

15. اتریش اولین کشوری بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد.

16. صد ها سال پیش هر فردی که قصد داشت از کشور خارج شود، به سرعت اعدام

 می شد.

17. در طول جنگ جهانی اول هر سربازی که به همجنس بازی متهم می شد، اعدام

 می شد.

18. در زمان حکومت طالبان در افعانستان، پوشیدن جوراب سفید برای زنان به علت

تحریک آمیز بودن آن برای مردان ممنوع بود. در ضمن ماموران پلیس دستور داشتند

پنجره خانه ها را با رنگ سیاه بپوشانند تا زنان حاضر در خانه ها دیده نشوند.

19. در 24 ایالت آمریکا صغف حنسی عامل اصلی طلاق است.

20. در ایالت میسوری بخش سنت لوئیس، هنوز هم نجات دادن زنان با لباس خواب،

برای ماموران آتش نشانی ممنوع است.

21. در انگلستان، سر لاشه هر نهنگی که پیدا شود متعلق به پادشاه اشت و دم آن

 متعلق به ملکه.

22. در فرانسه صدا زدن خوک با نام ناپلئون ممنوع است.

23. در ویکتوریای استرالیا پوشیدن شلوارک های صورتی تحریک آمیز در غروب های

شنبه ممنوع است.

24. در ویکتوریای استرالیا، تنها متخصصان برق اجازه تعویض لامپ برق را دارند.

25. در انگلستان چسباندن برعکس تمبر حاوی عکس ملکه، نشانگر خیانت و پیمان شکنی با سلطنت است.

26. در ورمونت، زنان تنها با اجازه کتبی همسرانشان حق استفاده از دندان مصنوعی را دارند.

27. در واشنگتون، وانمود کردن به داشتن خانواده پولدار ممنوع است.

28. در منطقه کنورسویل ویسکانسین آمریکا، مردان در هنگام اوج لذت شهوانی (ارگاسم) همسرانشان حق تیراندازی ندارند.

29. در اوهایو آمریکا, ماهیگیری در زمان مستی ممنوع است.

30. در اندونزی مجازات استمنا, مرگ است.


31. در بخش اروکای ایالت نوادا، بوسیدن زنان توسط مردان سبیلو ممنوع است.

32. در میامی آمریکا، تقلید کردن رفتار جانواران ممنوع است.

33. در لوای آمریکا، بوسیدن بیش از 5 دقیقه مجاز نیست.

34. زمانی در کشور سوئیس، محکم بستن در خودرو جرم به حساب می آمد.

35. در روآتای ایتالیا، عبور افراد غیر مسیحی از 20 متری کلیسا ممنوع است. اما عبور بزرگراهی از فاصله 15 متری کلیسای آن منطقه موجب دردسر پلیس شده بود، زیرا امکان توقف حودرو ها در آن منطقه بزرگران برای چک کردن مسیحی بودن یا نبودن شان وجود نداشت.


36. در سوئیس داشتن یک پناهگاه برای شهروند الزامی است.

37. در بحرین پزشکان حق ندارند در هننگام معاینه به آلت تناسلی زنان مستقیم نگاه کنند، اما اجازه دارند تصویر آنرا در اینه ببینند.

38. در لینوئیس آمریکا دادن سیگار روشن به حیوانات ممنوع است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 10:49  توسط **MRJP**  | 

پیشرفت

ساعد مراغه ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

اما وی با بی اعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟

گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافهايی حق به جانب....

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت

امور خارجه است و تو کنسولی؟

شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟

شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت: «متاسفم برای ملتی که تو نخست وزيرش باشی
!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 10:48  توسط **MRJP**  | 

21 جمله انرژي زا از آنتوني رابينز !!

 یک به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .

دو با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید ، مهارتهای مکالمه ای مثل دیگر مهارتها خیلی مهم میشوند .

سه همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرجنکنید و یا همانقدر که می خواهید نخوابید .

چهار وقتی می گویید "دوستت دارم" منظورتان همین باشد .

پنج وقتی می گویید "متاسفم" به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .

شش قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .

هفت به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .

هشت هیچوقت به رؤیاهای کسی نخندید . مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند .

نه عمیقاً و بااحساس عشق بورزید . ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .

ده در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .

یازده مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .

دوازده آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .

سیزده وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید ، لبخندی بزنید و بگویید "چرا می خواهی این را بدانی؟"

چهارده به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیتهای بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .

پانزده وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید "عافیت باشد "

شانزده وقتی چیزی را از دست می دهید ، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .

هفده این سه نکته را به یاد داشته باشید : احترام به خود ، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن

هجده اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .

نوزده وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید ، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .

بیست وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید ، کسی که تلفن کرده آن را درصدای شما می شنود .

بیست و یک زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 9:30  توسط **MRJP**  | 

داستان رنگ تعلق – قسمت هفتم

 

حالا ديگر اسد آرزو داشت شر روشنك را به نحوي از سر خود كم كند و پس از امتحانات ثلث سوم به تنهايي با ايرج و بهرام توي كوچه بنشيند و بتواند با خيال راحت چشمچراني كند. ولي مگر روشنك دست بردار بود؛ دائم توي كوچه در ميان دست و پاي آن ها مي لوليد. در همين دوران بود كه او هم به نوبه خود خيانتي را نسبت به اسد مرتكب شد و حسابي كفر او را بالا آورد.

مدتي بود كه روشنك همكلاس تازه اي پيدا كرده بود كه در كوچه بالايي زندگي مي كردند. حالا كه مدرسه ها تعطيل شده بود روشنك هر روز صبح و عصر هر دو پا را در يك كفش مي كرد و به زور جيغ و داد و گريه از مادرشان اجازه مي گرفت تا به خانه دوستش برود و با او بازي كند. البته يك منطق قوي هم داشت. چرا اسد با دوستانش بازي كند ولي او نبايد حتي يك دوست هم داشته باشد؟ مادرشان مثل هميشه تسليم شد.

روزهاي اول صبح زود با غلام مي رفت و نزديك ظهر غلام بيچاره بايد به دنبالش مي رفت و او را برمي گرداند. ولي كم كم، وقتي كه راه را كه دور نبود به خوبي ياد گرفت به او اجازه داده شد كه تنها به خانه برگردد. اسد در اين مورد حامي او بود و مي دانست تنها به اين وسيله مي تواند از شر روشنك خلاص شود. آخرين امتحان اسد، امتحان تاريخ بود.

شب امتحان تا ساعت يك بيدار مانده و پا به پاي نادرشاه و آغا محمد خان اسب تاخته، همراه با شاه سلطان حسين آه و ناله كرده و سر به زير تيغ جلاد سپرده بود. تا مي توانست تاريخ تولد و وفات حفظ كرده بود و اميدوار بود به پاس اين شب زنده داري در ركاب سلاطين – و به كمك وقايع و تاريخ هاي مهمي كه روي مچ دست خود نوشته بود – حداقل يك نمره پانزده، شانزده به چنگ آورد.

صبح زود برخاست. كت و شلوار خود را پوشيد و فراموش نكرد كه يقه پيراهن سپيد را، مطابق مد روز، روي يقه كت برگرداند. سر و صورت را صفا داد. هواي اواخر ارديبهشت ماه مطبوع بود. در شيشه در راهرو يكبار ديگر سراپاي خود را برانداز كرد و به نظرش بي نقص آمد.

مادرش از پشت سر فرياد زد:

-         فكر امتحانت باش پسر. فكر نان كن كه خربزه آبست.

با بهرام و ايرج كه مثل خود او ادعا مي كردند حتي يك كلمه نخوانده اند به سوي دبيرستان رفتند. اين آخرين امتحان چنان آنان را متوحش كرده بود كه حتي دخترها را در صف اتوبوس نمي ديدند.

امتحان آن روز ظاهرا اثر ژرفي بر اين سه جوان گذاشت زيرا هنگامي كه فارغ از امتحاني كه پشت سر گذاشته بودند، و خوشحال از سه ماه تعطيلي كه پيش رو داشتند به خانه برمي گشتند، ناگهان به ذهن واقع بين نردبام رسيد كه وضع آن ها هم بي شباهت به سه يار دبستاني نيست.

بلافاصله بحث در خيابان به صداي بلند بر سر اين موضوع در گرفت كه كداميك حسن صباح، كدام خواجه نصيرالدين طوسي؟! و كدام خواجه نظام الملك هستند. استالين كه از لقب خواجه خوشش نمي آمد خود را به اصرار حسن صباح ناميد. تا به خانه برسند به يكديگر قول دادند كه هر يك در آينده به جايي رسيد از دو يار ديگر حمايت كند.

درست سه هفته بعد بود كه ايرج و بهرام را گرفتند و به جرم متلك گفتن موهاي هر دو را از ته تراشيدند. يار سوم – اسد – براي وفاي به عهد دو كلاه بره خوشگل خريد تا آن دو بتوانند تا در آمدن موها، سر خود را بپوشانند.

كم كم كوچه تبديل به محدوده آنان شده بود و هيچ نوجواني ناشناسي بدون اجازه آنان جرات و قدرت پا گذاشتن به آنجا را نداشت. اسد از اينكه شعبون خان هم ديگر مزاحم الحضور نبود با دم خود گردو مي شكست.

ولي آوار هميشه بي خبر بر سر آدمي فرو مي ريزد. هنوز چند دقيقه از نشستن آن ها لب جوي آب نگذشته بود كه سر و كله شعبون، با همان شلوار خانه كه حالا كم كم اسد از ديدن آن خجالت مي كشيد از جلو و دختربچه كوچكي به دنبال او، از سر كوچه پيدا شد. آه از نهاد اسد برآمد و مطمئن شد كه روشنك جارو هم به دم خود بسته است. با اين احساس كه حريم خلوتشان بار ديگر و اين بار سخت تر از پيش شكسته شده فرياد زد:

-         اين ديگر كيست؟ بفرست برود خانه شان.

روشنك از چشمان سرخ اسد كه در حال بيرون جستن از كاسه بود به شدت غضب او پي برد و براي اين كه موضوع را ماست مالي كرده باشد با خوشحالي اغراق آميزي گفت:

-         مامانش اجازه داد كه بيايد پيش من بازي كنيم.

-         خيلي خوب، پس بايد برويد توي خانه بازي كنيد.

اسد با انگشت در جهت در منزل اشاره كرد ولي روشنك جا نزد و گفت:

-         اهه ... ما هم مي خواهيم لب جوي بنشينيم.

اسد از شدت غضب در شرف گريستن بود. براي اين كه روشنك را خفه نكند روي خود را برگرداند. نمي دانست بعد از اين با دوست سياهه سوخته ومردني او كه به نظرش شبيه خر خاكي بود چه كند. نردبام با ملايمت گفت:

-         ببين روشنك، اين خيلي كوچك است. نبايد توي كوچه بازي كند.

-         نخير، اصلا هم كوچك نيست. همكلاس خودم است. فقط قدش دراز نيست!

نردبام هم خلع سلاح شد. بنابراين ترجيح داد سكوت كند. همكلاس روشنك كوچك و ريزه ميزه بود. انگار با بي حوصلگي كاسه اي بر سرش نهاده و دور آن را قيچي كرده بودند. دور تا دور سرش را موهاي صاف، كوتاه و يك دست پوشانده بود و در جلوي چتري كوتاهي پيشاني او را از نظر پنهان مي كرد.

چشمانش مثل چشمان گربه برق مي زدند، لاغر و ظاهرا خجالتي سر خود را پايين انداخته عين خرچنگي كه دنبال آب مي گردد كج كج جلو مي آمد. ولي وقتي اسد دوباره فرياد زد يا مي رويد توي خانه يا او برمي گردد به خانه شان، دخترك با كمال پررويي به چشمان او زل زد.

مفهوم اين زل زدن به خوبي روشن و آشكار بود. او به هيچ وجه قصد نداشت به خانه برگردد. توفاني برپا شد. اسد در حالي كه پا برزمين مي كوبيد به خانه برگشت و به مادر خود هشدار داد كه بعد از اين همه خرخواني حالا قبول نمي كند پرستاري بچه هاي كودكستاني را بكند و روشنك را تهديد كرد كه اگر پايش را در جوي بگذارد قلمش را مي شكند.

ايرج و بهرام از دور نگران صحنه بودند و خدا خدا مي كردند كه اسد بر شعبون خان كه سركشي مي كرد پيروز شود. عاقبت روشنك با نهايت جسارت بر سر اسد فرياد كشيد و به او يادآوري كرد كه كوچه را نخريده است و او هم مي خواهد با دوستش در آنجا بازي كند. به محض آن كه اسد به طرف او يورش برد كه حالا نشانت مي دهم روشنك فرياد زد:

-         ما ... مان. اسد مي خواهد بزند توي سر من.

بلافاصله نيروي كمكي به نفع او وارد كارزار شد. تعادل قدرت به هم خورد و از آن پس فروز آب زير كاه و بي صدا كه سر خود را به علامت مظلوميت كج گرفته بود، پاي ثابت كنار جوي آب شد و خود را به جمع آنان تحميل كرد. او چنان رفتار مي كرد كه گويي روحش هم خبر ندارد كه دعواي اسد و روشنك بر سر حضور او در جوي بوده و از اين جهت به غلام بي شباهت نبود.

اسد از فروز متنفر بود.

او بي دليل با آمدن فروز و نشستن او بر لب جوي آب مخالفت نمي كرد. خوب مي دانست كه اين رشته سر دراز خواهد داشت. در آن تابستان هر وقت اسد و ايرج و بهرام سر و زلف را صفا مي دادند تا به سينماي سر خيابان بروند، روشنك هم با لباس آستين پفي خود كه بدتر از شلوار پيژامه هميشگي به تنش زار مي زد حاضر مي شد و غلام نيز در چشم بر هم زدني دست لاغر فروز را در دست روشنك مي گذاشت. لازم نبود از غلام پرسيده شود كه وظيفه آوردن فروز را كدام شير پاك خورده اي به عهده او گذاشته. تازه اين مشكل اصلي نبود. مشكل اصلي تهيه بليت سينماي سركوچه بود كه اغلب فيلم هاي استثنايي را به نمايش مي گذاشت. بايد ساعت ها در صف مي ايستادند و با جوان هايي مثل خودشان بر سر نوبت دست به يقه مي شدند تا بليت به چنگ آورند. بدتر از آن، وقتي سه يار دبستاني موفق به تهيه پنج يا گاهي شش بليت – گاه غلام را هم همراه مي بردند – مي شدند، فروز در راهرو بين صندلي ها كج كج راه مي افتاد و اصرار غريبي داشت كه بين روشنك و اسد كه مثل آتشفشان مي جوشيد بنشيند و در تمام مدت فيلم با لحني معصومانه بپرسد:

-         بعدش چي ميشه.

آنقدر كه حتي استالين هم به ستوه مي آمد و آهسته در گوش روشنك مي گفت:

-         اي بابا شعبون خان، بهش بگو ساكت بنشيند.

آخرين تصويري كه از تابستان سال هاي كودكي با پدر و مادرش و صد البته روشنك كه فروز را يدك مي كشيد در ذهن اسد برق مي زد، سر پل تجريش بود. بچه ها همگي سوار اتومبيل پدر ايرج مي شدند كه يك اپل سفيد رنگ بود. مادر ايرج هرگز در اين گردش ها حضور پيدا نمي كرد. او به قول مادربزرگ فقط به درد آشپزخانه مي خورد. پدر و مادر اسد و بهرام با تاكسي مي آمدند. سر پل هوا خنك و لطيف و محيط آرام و خلوت بود. چراغ ها اندكي كه آنجا را روشن مي كردند به آن رمز و راز خاصي مي بخشيدند. در خانه هاي ييلاقي كه تك و توك در لا به لاي درختان جا خوش كرده بودند، به قول ايرج كه كتاب زياد مي خواند، رومانس خاصي وجود داشت. انگار آن خنكي مطبوع از ميان چراغ هاي روشن سكوت آرامش بخش و وسوسه انگيز آن خانه ها پخش مي شد.

همچنان كه بستني مي خوردند به اتومبيل پدر استالين تكيه مي دادند و آرام صحبت مي كردند. صداي بلند به شكوه آرام منظره صدمه مي زد. فروز سمج بود. وقتي چيزي مي خواست ابتدا مظلوم و ساكت گوشه اي مي ايستاد و هدف را زير نظر مي گرفت سپس با گردن خميده، قدم به قدم و آهسته به شخصي كه احتمالا مي توانست نظر او را برآورده كند، نزديك مي شد و به پاي او مي چسبيد. يك كلام هم حرف نمي زد. چشمان سياهش كه به قول اسد زرق بودند از لا بلاي چتري هاي سيخ سيخي كه آنها را پوشانده بودند، مثل چشمان سگ ولگرد دو دو مي زد و ترحم همه و تنفر اسد را جلب مي كرد. از بخت اسد فروز دست او را خوانده بود. خوب فهميده بود كه اسد به محض آن كه حركت اريب او را به سوي خود مي ديد براي اين كه زودتر از شر او كه اغلب به پر و پايش مي پيچيد خلاص شود، حتي اگر لازم بود از پول توجيبي خودش هم شده براي او يك فال گردو يا يك آلاسكا مي خريد.

فروز با همان اشتهايي آلاسكا را مي خورد كه يك ساعت پيش بستني سرخ و سفيد ويلا را بلعيده بود. تنها آن وقت بود كه بي صدا مي خنديد و دندان هاي خود را بيرون مي انداخت. و اين نشانه نه تنها ابراز رضايت بلكه لبخند پيروزي بود. فروز خاصيت ديگري هم داشت.

بغض خود را فورا نشان نمي داد. اگر از مسئله اي ناراحت مي شد مدتي ساكت چسبيده به روشنك بر لب جوي آب مي نشست. مثل مجسمه فراعنه زانوها را جفت مي كرد. كف دست ها را بر آنها مي نهاد و به روبرو خيره مي شد. يك ساعت بعد يا حتي خيلي بيش از آن، مثل اين كه در تلاش براي فراموش كردن موضوع با شكست رو به رو شده باشد آهسته مي لغزيد و كف جوي آب مي ايستاد. مثل آدمي كه چيز ترشي خورده باشد لبهاي خود را جمع مي كرد. فقط هق هق مي كرد و با پشت دستان كوچكش چشمان خود را مي ماليد و صورت سياهش را از چرك دست ها سياه تر مي كرد. اين گريستن بي صدا آن قدر با سماجت ادامه پيدا مي كرد كه عاقبت آنچه را خواسته بود تصرف مي كرد و چون هميشه از كسي چيزي مي خواست، اغلب در حال مشت و مال دادن چشمان خود بود. معمولا روشنك چيزي را كه او مي خواست از دست ديگران مي قاپيد و با خشونت كنار او بر زمين مي كوبيد و بر سرش فرياد مي زد:

-         خيلي خوب، بيا بگير.

براي فروز لقبي انتخاب نكردند چون او اصلا به حساب نمي آمد و كسي تحويلش نمي گرفت. هميشه نخودي بود. عجيب اين كه حتي روشنك هم زياد با او بازي نمي كرد ولي او دائم مثل طفيلي دنبال روشنك چسبيده بود. بعدها كه بزرگ تر شدند، شايد در سال آخر دبيرستان بود يا سال اول دانشكده، موقعي كه پسرها ترجيح مي دادند به جاي نشستن در جوي آب كنار ديوار يا زير سايه درختي بايستند و در حالي كه دست ها را در جيب شلوار كرده و يك پا را به ديوار پشت خود تكيه داده بودند صحبت كنند – كه البته نربام و استالين از سوت زدن و متلك گفتن هم غافل نمي شدند – راه خوبي براي از سر باز كردن فروز پيدا كردند.

استالين يك كتاب به او قرض مي داد. سر و كله فروز تا يك هفته پيدا نمي شد. وقتي دوباره كتاب به دست، مظلوم و كج كج مي آمد كنار استالين مي ايستاد و كتاب را به سوي او درار مي كرد استالين مثل برق به درون خانه مي دويد و با سه تفنگدار، هاكلبري فين، جين اير يا بابالنگ دراز، برمي گشت.

 

ادامه دارد ...

 

برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سيد جوادي

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 9:29  توسط **MRJP**  | 

آفایون و خانوم ها چه کار می کنند

* تمامي آقايون شديداً گرفتار کار و بيزنس خودشون هستند

* در حالـي که شديداً گرفتار کار و بيزنس خودشون هستند، ولي در هر صورت وقت واسه خانوم ها دارند.

* در حالـي که در هر صورت وقت واسه خانوم ها دارند، ولي اون ها رو به حساب نمي آرن.

* در حالي که اون هارو به حساب نمي آرن، ولي هميشه يکي تو دست و بالشون هست.

* در حالي که هميشه يکي تو دست و با لشون هست،ولي بازم شانسشون رو روي تور کردن بقيه خانوم ها امتحان مي کنن.

* در حالي که شانس شونو روي بقيه خانوم ها امتحان مي کنن،ولي دستپاچه مي شن وقتي زني ترکشون مي کنه.

* در حالي که دستپاچه مي شن وقتي زني ترکشون مي کنه، ولي بازم درس عبرت نمي گيرن وهنوز هم مي خوان شانس شون رو روي بقيه خانوم ها امتحان کنند.(نمي دونن شانس فقط يک بار در خونهً آدمو ميزنه)

و اما خانوما

* براي بيشتر خانوم ها مهم ترين مسئله ،امنيت مالي است.

* با اين که امنيت مالي برايشان بسيار مهم است،ولي باز هم بيرون مي رن و لباس هاي گرون قيمت مي خرن.

* با اين که هميشه لباس هاي گرون قيمت مي خرن،ولي مدام ميگن که چيزي ندارن بپوشن.

* با اين که مي گن چيزي ندارن بپوشن، ولي هميشه هم قشنگ و شيک لباس مي پوشن.

* با اين که هميشه قشنگ و شيک لباس مي پوشن،ولي مي گن لباس هام ديگه کهنه و درب و داغونه.

* با اين که ميگن که لباس هاشون کهنه و درب و داغونه،ولي انتظار دارن که شما هميشه از تيپ شون تعريف کنيد.

* با اين که هميشه انتظار دارن ازتيپ شون تعريف کنيد، ولي وقتي هم شما اين کار رو مي کنين...حرف هاتونو باور نمي کنن.(مي فهمن که داري مخ شونو مي زني)
 

حالا كار كدومشون بدترههههههههههه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 9:27  توسط **MRJP**  | 

داستان رنگ تعلق – قسمت ششم

 

همين سر اسد به محض رسيدن به خانه يك رشته از موهاي بافته روشنك را كه زودتر از او از دبستان به خانه رسيده بود مي گرفت و او را كه فرياد مي زد چند قدم به دنبال خود مي كشيد. ناله و نفرين مادرش فضاي خانه را پر مي كرد.

-         اي اسد، الهي خير نبيني.

اسد خير نديد.

تنها اسد نبود كه سر اسد نام گرفته بود. ساير بچه ها هم هر يك براي خود لقبي داشتند. روشنك به شعبون خان ملقب شد. مادرشان بدون آن كه خود بخواهد اين لقب را به او داده بود. يك روز بعدازظهر كه بچه ها در كوچه بازي مي كردند ميان ايرج و روشنك بر سر نوبت دعوا در گرفت.

روشنك هشت نه ساله يقه ايرج پانزده شانزده ساله را گرفته و از او جدا نمي شد. دگمه هاي بلوز ايرج باز شده بودند و او سرخ و برافروخته خطاب به اسد فرياد مي زد:

-         به خدا مي زنمش ها! بگو ول كند.

مامان از بيرون سر رسيد و براي نخستين بار يك رشته از موهاي بافته و سيخ ايستاده روشنك را مثل دستگيره گرفت و به عقب كشيد. روشنك هنوز تقلا مي كرد و لگد مي پراند. ايرج دگمه هاي يقه خود را مي بست.

مادرشان سر روشنك فرياد كشيد:

-     خجالت نمي كشي؟ با پسرهاي توي كوچه دست به يقه مي شوي؟ تو دختري يا شعبون بي مخ؟!

روشنك به درون خانه كشيده شد ولي لقب شعبون خان روي او ماند. اين لقب ها آنقدر عادي شد كه نه تنها خود بچه ها آن را قبول داشتند بلكه غلام، گماشته وقت هم كه از گماشته هاي قبلي باهوش تر و ناقلاتر بود در همه مواقع و البته به جز در حضور پدر اسد، با كمال سادگي آنان را با القاب جديدشان صدا مي زد. مادرشان چندين با بيهوده كوشيد تا با داد و فرياد و مرافعه او را وادار كند دوباره بچه ها را آقا اسد و روشنك خانم خطاب كند ولي چون جريان ادامه پيدا كرد مامان دست از مقاومت برداشت و چنين وانمود كرد كه متوجه آنچه مي گذرد نيست.

ايرج هم از مدت ها پيش به نام استالين ملقب شده بود. نه به خاطر عقايد پدرش و نه به اين دليل كه يك عكس كوچك استالين را كه از روزنامه هاي كهنه بريده بود به دسته دوچرخه گرانقيمت و شيكي چسبانده بود كه پدرش به تازگي برايش خريده بود و به هيچكس هم اجازه نمي داد سوار آن شود بلكه فقط به اين دليل كه احساس مي كرد سبيل هاي نرم و كم پشتي كه بر پشت لبش سبز شده بودند نسخه دوم سبيل استالين است. ساير بچه ها هر وقت مي خواستند سر او را شيره بمالند و چيزي از او بگيرند اول از شباهت سبيل او به سبيل استالين داد سخن مي دادند و يا او را به سبيلش قسم مي دادند و معمولا ايرج تسليم مي شد.

ولي كتاب و دوچرخه دو مورد استثنايي بودند. او كه از وقتي صاحب دوچرخه شده بود متكبرتر شده بود هميشه يك كتاب رمان بر ترك دوچرخه داشت و وقتي دور هم مي نشستند موضوع آن را با آب و تاب براي آن ها تعريف مي كرد ولي حاضر نبود آن را به كسي قرض بدهد.

بچه ها به كتاب هاي او چندان اهميتي نمي دادند ولي دوچرخه چيز ديگري بود. همه شيفته و آرزومند سوار شدن به آن بودند و براي رسيدن به اين آرزو به هر وسيله متشبث مي شدند و آدامسي، لواشكي، چيزي رشوه مي دادند تا شايد دل او را نرم كنند. در ميان موج التماس بچه ها، ايرج در حالي كه بر لب جوي مي نشست با خونسردي مي خواند:

-         غلام همت آنم كه زير چرخ كبود     هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست

روشنك دماغ خود را بالا مي گرفت و مي گفت:

-         ايش!!!

ايرج آن قدر اين بيت را تكرار كرد كه عادت او شد و ديگر هر وقت لب جوي مي نشست با دليل و بي دليل مي گفت:

-         غلام همت آنم ....

انگار با خواندن اين شعر حضور خود را اعلام مي كرد.

عاقبت يك روز بعدازظهر، غلام كه در كنار جوي حضور داشت از كوره در رفت. او كه از ايرج چندان خوشش نمي آمد، با صدايي بلندتر از معمول گفت:

-         خوب، دوچرخه را بششان بده، بي انصاف.

به ايرج سخت برخورد و بر سر او فرياد كشيد:

-         تو چكاره هستي؟ به تو چه؟ دوچرخه خودم است. نمي خواهم بدهم.

بهرام كه چندان پر حرف نبود شلوار كركي آب رفته خود را با يك حركت بالا كشيد و با حربه خود او به جنگش رفت و گفت:

-         تو كه اون سيبلا رو داري بايد دوچرخه ات را به ما هم بدهي.

-         اوهو. به شماها بدهم؟ من به شما گردن كلفت ها كوفت هم نمي دهم.

روشنك گكلكي درآورد و رو به او گفت:

-         پس به كي مي دهي؟ به گردن نازك ها؟

-         نخير، به هر كي زحمت كش باشه.

بهرام فورا متوجه آن كسي كه شايسته اين لقب بود شد و فرياد زد:

-         يالا غلام سوار شو. ايرج خان دوچرخه اش را فقط به تو مي دهد.

غلام مانند گربه اي كه در كمين گوشت باشد جستي زد و فرمان دوچرخه را از دست ايرج بيرون كشيد و روي زين پريد. با اين كه هيجده سال بيشتر نداشت استخوان بندي درشتي داشت و دست و پايش مانند تنه درخت گره دار بود. دوچرخه كه چندان بزرگ و قوي نبود در زير بدن سنگين غلام به ناله درآمد. غلام دسته هاي دوچرخه را گرفت و پاشنه ها را روي ركاب نهاد. نوك كفش هاي يقور و گل آلودش همچون يك فلش، رو به به بيرون قرار گرفته بود. تا ايرج به خود بجنبد، در ميان بهت و حيرت اسد و روشنك كه نمي دانستند او كي و چگونه دوچرخه سواري را ياد گرفته، ته كوچه ناپديد شد. ايرج كه از خشم سرخ شده بود با چشماني اشك آلود بيهوده به دنبالش دويد و نااميد و زخم خورده بازگشت. روشنك قهقه مي زد و پاهايش را تا وسط جوي آب بلند مي كرد.

بهرام موذيانه ايرج را دلداري مي داد:

-         عيبي نداره، غلام گناه داره، بيچاره خيلي زحمت مي كشه.

ايرج گفت:

-         تو ديگه خفه شو، نردبام دزدها.

كشمكشي برپا شد. اسد فرياد زد:

-         تو كه آبروي هر چي شبيله بردي!

ايرج در اقليت قرار داشت. آن ها هنوز دست به يقه بودند كه غلام سرخ و نفس زنان از راه رسيد، دوچرخه را به درختي تكيه داد و ميان جوي نشست و در حالي كه به گروه خيره شده بود – انگار كه فيلم سينمايي تماشا مي كند – نيمي از نخودچي كشمش هايي را كه بچه ها شريكي خريده بودند و در پاكتي كنار جوي مانده بود بالا رفت. عاقبت روشنك بود كه ميانجي شد و نزاع خاتمه پيدا كرد.

ايرج دوچرخه را برداشت و در حالي كه وارد خانه مي شد رو به غلام گفت:

-         دزد پدرسگ.

غلام مثل فنر از جا پريد:

-         به من مي گويي پدر سگ؟

اگر ايرج به سرعت نجنبيده بود لگدي كه به در خورد به شكم او مي خورد.

اين دعوا يك نتيجه غير منتظره داشت. بهرام كه نمي دانست به خاطر قد درازش در خفا به او لقب نربام دزدها داده شه، رسما با نام جديد خود آشنا شد.

 

ادامه دارد ...

 

برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سيد جوادي

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 9:25  توسط **MRJP**  | 

زن زیباست

خانم عزیز چرا ناراحتی که از دامان تو مرد به معراج می رسه و همه می گن پشت سر هر مرد موفقی یک زنی ایستاده بسیار موفق تر

خانم عزیز و گرامی چرا ناراحتی هر جا رو نگاه می کنم و از هر چیزی که لذت می برم نامش برای توست مثل خورشید،دریا، ساحل،شقایق، بهار، یلدا، یاسمن و خیلی چیزهای دیگه که اسم این پدیده های الهی روی تو گذاشته شده و ما مردها با تکرار هر بار اسم تو به یاد این زیبایی ها و قشنگی ها می افتیم تمام چیزهای خوب پسوند خانم رو به دنیال خواهد داشت مثل خورشید خانم مهتاب خانم ستاره خانم ... اما هر چیزی که مربوط به زشتی و پلیدی است پیشوند آقا خواهد داشت مثل آقا دزده آقا گرگه و هزاران چیز دیگه

خانم عزیز چرا ناراحتی که بهشت زیر پای توست و تو برای هر مردی تضمین کننده بهشت هستی

خانم عزیز چرا ناراحتی که این همه نوابغ و افراد بزرگ از دامان تو متولد شده اند و تویی زیبایی هر مردی

خانم عزیز چرا ناراحتی زیرا هر موقع روز زن فرا می رسه همه به تکاپو می افتند و در جهت بزرگداشت این روز تلاش می کنند و هیچ کس هم این روز رو یادش نمی ره اما بی برو برگرد همه روز مرد رو فراموش می کنند.

خانم عزیز چرا ناراحتی که تو بدون نیاز به داشتن مردی می توانی زندگی کنی و هیچ مردی بدون حضور یک زن حتی ثانیه ای زنده نمی ماند.

خانم عزیز چرا ناراحتی که همه ترانه ها و اشعار شاعران از برای عشق تو سروده شده است که هر مردی آرزو می کند لحظه ای هر چند کوتاه به او نگاه کنی

خانم عزیز چرا ناراتی که در همه جای دنیا هر مردی هر چقدر بزرگ دست تورا می بوسد و در مقابل تو تعظیم می کند و تو با افتخار می ایستی و با لبخند به او نگاه می کنی

پس همه می دانند که زن مقدس است.

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --

نظر شعرا در مقام زن

بدون شک تا به امروز هیچ شاعری نبوده که در مقام بزرگداشت زن شعری نسروده باشد در اینجا به یکی از اشعار زیبایی که در مقام زن توسط یکی از شعرای عزیز سروده شده است اشاره می کنیم

شما كه به وجود آورده‌اید سالیان را

قرون را

و مردانی زاده‌اید كه نوشته‌اند بر همه جا

یادگارها

و تاریخ بزرگ آینده را با امید

در بطن كوچك خود پروریده‌اید

و به ما آموخته‌اید تحمل و قدرت را درسختی ها

و در تعصب‌ها

شما كه زیبایید تا مردان

زیبایی شما را  بستایند

و هر مرد كه به راهی می‌شتابد

جادویی نوشخندی از شماست

و هر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی‌ست پای بست

شما كه روح زندگی هستید

و زندگی بی شما اجاقی‌ست خاموش:

شما كه نغمه آغوش روحتان

در گوش جان مرد فرحزاست

شما كه در سفر پرهراس زندگی، مردان را در آغوش خویش آرامش بخشیده‌اید

و شما را پرستیده است هر مرد خودپرست،

عشقتان را به ما دهید.

شما كه عشقتان زندگی‌ست!

و خشمتان را به دشمنان ما

شما كه خشمتان مرگ است!

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- -------

جملات بزرگان درباره مقام زن

زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هر چه عاطفه ،
مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد
(آلفونس دوده)
 

هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است
(شیلر)

زن،تو آنی که می خواهم دار و ندارم را به پای تو بریزم(شکسپیر)

زن،تو فرشته روی زمینی،تو دلرباترین آفریده آسمانی،تویی یکتا پرتو هستی که زندگانی ما را روشن می کنی(آلفونسو دولا مارتین)

زن یگانه موجودی است که حقیقت عشق پاک را می شناسد(شیلر)

در زن روان پاکی وجود دارد که عقل ناقص هیچ مردی نمی تواند آن را درک کند(آلپون)

زن مخلوقی است که در آن می توان لطیف ترین فضیلت ها را یافت(جونسون)

زن بهترین و آخرین تحفه آسمانی است(میلتون)

زن تاج آفرینش است(هردر)

زن محبوب ترین و عزیزترین پرستش گاه من در زندگی است (پرنتیس)

زن مخزن اسرار خلقت است(کامال گونزکو)

زن مانند اقیانوسی است که در برابر همه سختی ها مقاومت می کند و بزرگترین و امن ترین تکیه گاه مرد است(راسموس نیلسن)

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- ---------

وصف زن...

یک دهان خواهم به پهنای فلک          

                               تابگویم وصف زن را یک به یک

زن مگو دریای راز مرد هاست                 

                             مرجع رازو نیازو دردهاست

زن چه باشد آشنایی ناشناس          

                            هرزمان پیداشود در یک لباس

یک زمان گردد نکوتر از ملک                

                            پا گذارد از بلندی بر فلک

می شود او با وفا، کانون مهر             

                           قلب او رخشان تر از قلب سپهر

همچو گل شاداب و خوشترمی شود   

                          چشم خاموشش سخن گو می شود

گر بخواهد زن، به توجان می دهد      

                          هرچه می خواهد دلت، آن می دهد

گر بگویم او فرشته نیست ؟ هست        

                         باملک خونش سرشته نیست؟ هست

تحفه ای می باشد او از آسمان

                                         نیست یاری چون زنان در این جهان

حرف آخر

 زن یعنی...

مرد یعنی غرور، زن یعنی احساس ...

مرد یعنی توهم،زن یعنی واقعیت...

مرد یعنی خشم، زن یعنی بخشش

مرد یعنی فریاد ،زن یعنی سکوتی پر معنا

مرد یعنی اطاعت ،زن یعنی حکومت

مرد یعنی بی حوصله ،زن یعنی مونس و همدم

مرد یعنی غیرت ، زن یعنی عزت

مرد یعنی من،زن یعنی ما


مرد یعنی  پیمودن ، زن یعنی صبوری...

مرد یعنی بی تفاوت ،زن یعنی سوختن و ساختن...

مرد یعنی شوهر ،زن یعنی همسر

مرد یعنی پدر ، زن یعنی پدر و مادر، دوست، رفیق، عشق، تکیه گاه

و اما با اینهمه معانی بی انتهای دشت آشنایی ،

 زن یعنی آرامگاه خلقت یعنی از سر تا پای ایثار

و  مهر و وفای بی کرانه یعنی انس و صفای خالصانه

یعنی امید بخش روزهای آینده یعنی همراه و همدم تنهایی ها و غربت

و همسفر راه پررمزو راز زندگی و در یک کلام

قداست و وفا و صفا

و زن یعنی تنها یک واژه و آنهم عشـق

پس در همینجا ما آقایان با تمام قدرت فریاد می زنیم که وجود یکایک شما برایمان عزیز و گرانقدر است و در هر کجا که باشیم نمی توانیم زیبایی های بیرونی و درونی شما را انکار کنیم و در هر لباسی که چون مادر،خواهر،عشق و... که باشید پاکدامنی و عزت نفس شما را ستایش می کنیم و می دانیم که هیچ هدیه ای به اندازه شما ارزش ندارد و شما بهترین هدیه آسمانی خداوند برای مردان هستید پس همه جا این را با اطمینان می گوییم

که...

"آری زن زیباست"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 1:34  توسط **MRJP**  | 

داستان رنگ تعلق – قسمت پنجم

 

-         مامان ... از دست اين روشنك، دفترم را پاره كرد. الهي بميرم.

روشنك تازه راه افتاده بود.

-         واي اسد جون، دلت مي آيد؟

-         آره، اگر ايندفعه به كتاب هايم دست بزند مي زنم توي سرش.

اسد از توجه مادر به روشنك به رويا فرو مي رفت. خود را قهرمان مظلومي مي يافت كه مورد تحسين همگان قرار گرفته است. زني با آغوش گشوده به سويش مي دويد تا او را در بر بگيرد. در ابتدا اين زن مادرش بود، ولي همچنان كه اسد رشد مي كرد، نقش مادر از چهره او پاك مي شد و در نهايت جاي خود را به جينالولو برجيدا داد.

تابستان و زمستان و بهار و پاييز با تاني مي گذشتند. كوچه جلوي خانه شان اسفالت شد. همسايگان اندك اندك بيشتر شدند. اسد و بهرام و روشنك مثل ترتيزك رشد كردند و بزرگ شد. حتي قسط هاي پدر نيز تمام شد.

آنگاه سر و كله عمله و بنا در زمين كنار خانه شان كه محل بازي او و بهرام و روشنك بود – كه حالا شش ساله شده و مدام دنبال آن دو راه مي افتاد – پيدا شد. مادرش خوشحال بود كه ساخته شدن اين زمين باير در آبادي و امنيت كوچه تاثير مي گذارد.

روزي كه خانواده آقاي علي اكبر استاد، كارمند راديو – فاميل دور مادربزرگ – به آن خانه نوساز اسباب كشي كردند اسد و بهرام و صد البته روشنك دم در ايستاده بودند و با دقت اثاثيه آن ها را كه در مقايسه با وسايل زندگي اكثر مردم آن روزگار شيك و تر و تميز بود تماشا مي كردند.

مادربزرگ هم شلان شلان از راه رسيد و به تماشا ايستاد. روشنك در حالي كه اثاث را نشان مي داد نظرات ديگران را به صداي بلند تكرار مي كرد.

-         اوه، يخچال هم دارند. مبل هايشان قرمز است. گرامافون هم دارند ....

او به لحن ملايم مادربزرگ كه او مي خواست آهسته تر صحبت كند توجه نداشت. روشنك حالا كه بزرگ شده بود بيشتر رفتاري پسرانه و جاهل مآب از خود نشان مي داد كه به قول مادربزرگ از يك دختر قبيح بود. در تمام روزهاي تابستان و جمعه هاي زمستان و ساير فصول، پا به پاي اسد و بهرام در كوچه ول مي گشت و با تمام پسران محله، كه خوشبختانه تعدادشان اندك بود، دوست و همبازي بود. مادرشان هميشه موهاي او را كه به شدت فرفري با رنج و تعب و آه و فغان شانه مي زد. دو قسمت مي كرد و مي بافت و روبان مي بست. روبان ها اغلب قرمز، صورتي يا سفيد بودند. هرگاه يك لنگه از روبان ها گم مي شد هر دسته موي بافته داراي يك رنگ روبان مي شد. مثلا صورتي و سفيد. يا سفيد و قرمز. روشنك اهميتي نمي داد. به محض رها شدن از زير دست مادرش جستي مي زد و سر از حياط يا كوچه در مي آورد. موهاي او هرگز از حد معيني بلندتر نمي شد. اين خود براي اسد كه به معجزه قيچي مامان بي توجه بود معمايي شده بود! موهاي بافته روشنك هميشه و برخلاف موي ساير دختر بچه ها مثل چوب خشك در وسط هوا و به موازات زمين ايستاده بود. انگار ميله اي فلزي از ميان آن رد كرده بودند. دست ها و پاهايش لاغر بودند. خودش هم اغلب مي خنديد، يا به شيطنت يا از روي تمسخر.

معمولا شلوار و بلوز كركي به تن داشت كه مادربزرگ با هنر خياطي ابتدايي خود برايش مي دوخت. شلوار ها يا به دليل آب رفتن يا به دليل رشد سريع او تا بالاي قوزك پاهاي استخوانيش بودند. مادر عادت داشت دور كفش هاي كهنه را مي بريد و آنها را به صورت دمپايي درمي آورد.

روز اسباب كشي روشنك با اين سر و وضع كنار اسد ايستاده و آفتابه مسي را كه به ميله چراغ خوراك پزي طناب پيچ شده بود با انگشت نشان مي داد و از شدت خنده اشك از چشمانش جاري بود.

مادربزرگ كه از آقاي علي اكبر استاد خوشش نمي آمد، در چند كلمه بيوگرافي او را بي ملاحظه گفت. آقاي استاد در كارگزيني اداره راديو كار مي كرد. شب ها زن بيچاره اش را كتك مي زد و عصرها فكل كراوات مي كرد و مي رفت دنبال خوشگذراني. روشنك با هيجان از مادربزرگ پرسيد:

-         شما او را ديده ايد؟

-         آره چند سال پيش.

-         چه شكلي است؟ خيلي گنده است؟

فكر مي كرد فقط آدم هاي گنده مي توانند همسر خود را كتك بزنند.

-     نه ولي خيلي اتو كشيده است. چهارشانه با قدي متوسط. سبيل هايش به اين كلفتي است. از هر لنگه سبيلش يك استالين مي چكد. زهره آدم آب مي شود.

ولي سبيل هاي آقاي استاد بيشتر به كلارك گيبل شبيه بود تا استالين. او كت و شلوار مرتبي مي پوشيد و هر وقت كراوات نمي زد يقه پيراهن را روي كت برمي گرداند. شيك پوشي بيش از حد او در سايرين احساس خفت برمي انگيخت. فقط وقتي كه با همسرش از خانه خارج مي شد – كه بسيار به ندرت اتفاق مي افتاد – معصوميت زن او در سرهم كردن لباس هاي ارزانقيمت و شلختگي ناآگاهانه او، تبختر و تفاخر آقاي استاد را خدشه دار مي كرد. مادربزرگ معتقد بود كه آقاي استاد سبيل به كت و كلفتي را بيشتر به اين دليل گذاشته كه فاصله بيش از حد بين لب و بيني خود را بپوشاند. بچه ها نمي دانستند چرا زهره مادربزرگ از ديدن سبيل آقاي استاد آب مي شود چون استالين براي بچه ها موجود ناشناخته و مرموزي بود. ولي ترسناك نبود. و بزرگترين واقعه براي آن ها، نه شكست هيتلر در چند سال پيش بلكه اسباب كشي همسايه جديد به آن محله بود و مهم تر از آن اين كه اين همسايه جديد يك پسر به نام ايرج داشت كه تقريبا هم سن و سال اسد بود.

نخستين بار، وقتي به طور جدي با او روبه رو شدند كه اسد و بهرام و روشنك لب جوي بدون آب نشسته بودند. اسد و بهرام مربع كوچكي روي زمين كنار دستشان كشيده و با چند سنگريزه دوزبازي مي كردند. روشنك چانه را به كف دست ها و آرنج ها را به زانو تكيه داده با دقت تماشا مي كرد. ايرج توپ به دست از خانه خارج شد. با كنجكاوي و ترديد به آن ها نگاه كرد و جلو آمد. در سكوت به تماشا ايستاد. لباسش نسبت به لباس آن ها نوتر و شيك تر بود. مثل بهرام و اسد و روشنك از آن شلوارهاي گلدار دوخته شده در خانه به تن نداشت، شلواري كه كش آن شل شده باشد و بايد مرتب بالا كشيده شود. بلكه يك كت و شلوار كهنه برق افتاده پوشيده يك جفت كفش قديمي نيم تخت خورده به پا داشت. روي هم رفته لوس و ننر به نظر مي رسيد. در نشستن بر لب جوي آب ترديد داشت و چون هيچكس به او تعارف نكرد، آهسته و با اكراه وارد جوي شد و كنار اسد نشست. كمي بعد با انگشت اشاره كرد و به اسد گفت:

-         سنگت را بگذار اينجا.

اسد سنگش را همان جا گذاشت و باخت. روشنك پقي زد زير خنده.

ايرج جزء گروه شد.

اسد و روشنك هميشه هم با هم دعوا نداشتند. شب ها موقع شام، وقتي كه پدرشان راديو را مي گرفت تا به داستان هاي شب يا جاني دالر گوش كنند، آن دو هم ذوق زده و شيفته كنار سفره مي نشستند و بقيه داستان را حدس مي زدند و در گوش يكديگر پچ پچ مي كردند. يا ساعت ها مسابقه نقاشي مي دادند. روشنك با شش مداد رنگي معجزه مي كرد. عكس گماشته را مي كشيد، منظره مي كشيد. بخصوص در كشيدن دريا و قايقي بر روي آن استاد بود. در حالي كه نه دريا و نه كشتي را جز در عكس ها نديده بود.

نقاشي هاي اسد هميشه كج و كوله و مزخرف از آب در مي آمدند. روزي روشنك عكس يك دختر اخمو با موهاي دم اسبي را كشيد و زير آن فقط نوشت:

-         دختر خاله بهرام.

اسد ابتدا يكه خورد. او از كجا بو برده بود كه هروقت سر و كله دختر خاله بهرام پيدا مي شود. دل در سينه اسد فرو مي ريزد؟ بعد مثل پلنگ از جا پريد تا بر سر روشنك فرود آيد، ولي او خنده كنان و فرياد كشان به حياط دويد و به سنگر هميشگي خود پناه برد؛ به حوض آب كه اگر اسد تا شب هم دور آن مي چرخيد نمي توانست روشنك را بگيرد. سال ها بعد، وقتي خيلي بزرگ تر شدند، روشنك تابلويي براي اسد كشيد. عروسي در لباس سفيد كه موها را بالاي سرش جمع كرده بود و مي خنديد و دندان هاي سفيدش برق مي زدند.

زيبا ترين و دلچسب ترين لحظه هاي روز براي آن ها بعدازظهر ها بود. پس از ناهار بهرام و ايرج و اسد نيمي از راه را تا دبيرستان پياده مي رفتند و نيمي ديگر را با اتوبوس طي مي كردند. در سكوت خواب آور بهار يا سرماي رخوت انگيز زمستان، از كوچه و خيابان عبور مي كردند. از پنجره منازل صداي به هم خوردن ليوان و بشاق و رايحه غذاهاي گوناگون به همراه نواي پيانوي مشير همايون پشهردار – شايد انوشيروان روحاني، درست يادش نمي آمد – بيرون مي آمد و آنان را به خلسه فرو مي برد. دخترهاي نيز يكي يكي يا دسته جمعي در همان مسير مي رفتند. اسد در حالي كه تا بناگوش سرخ مي شد، مي كوشيد مانع متلك گفتن ايرج و بهرام شود و از همان زمان به سر اسد ملقب شد.

 

ادامه دارد ...

 برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سيد جوادي

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 1:25  توسط **MRJP**  | 

فایده خوشه بندی........

یکی از بزرگترین فواید طرح تحول اقتصادی، تحولی است که در امور خیر انجام خواهد داد و به احتمال خیلی زیاد منجر به کاهش آمار طلاق در کشور می شود، همانطور که می دانید یکی از معضلات موجود در بحث ازدواج، گفتن دروغ در مراسم خواستگاری از زبان خانواده ی داماد یا عروس در مورد وضعیت اقتصادی شان می باشد، اما با طرح خوشه بندی افراد جامعه دیگر هیچ کس نمی تواند در مراسم خواستگاری آمار و اطلاعات غلط به طرف مقابل بدهد، با توجه به دقیق بودن محاسبات مربوط به خوشه بندی و نرفتن مو لای درزش، پیشنهاد می شود از این پس در مراسم های خواستگاری خانواده ی داماد و عروس کد ملی شان را در میان دیدگان همه به 300000 پیامک کنند و اگر هر دو خانواده در یک خوشه بودند به این وصلت تن دهند؛

البته پیش بینی می شود از این پس هنگامی که در خبابان های شهر قدم می زنیم مشاهده کنیم که یک عدد جوان ِکت و شلواری با لگد از یک خانه به بیرون پرت می شود و سپس یک دسته گل با سرش اصابت می کند و بعد صدای فریادی می آید که:«برو با هم خوشه ای ات وصلت کن! من دختر به خوشه یکی ها نمی دم!»

به هر حال قدیمی ها یک چیزی می دانستند که گفته اند:«کارمند با کارمند، مدیر با مدیر!، کند هم خوشه با هم خوشه وصلت!!»

همچنین پیش بینی می شود در آینده شاهد تهیه و اکران فیلمفارسی هایی بدین مضمون خواهیم شد که یک پسر خوشه اولی عاشق یک دختر خوشه سومی می شود و پدر دختر با ازدواج آنها مخالفت می کند و سپس آنها از خانه متواری می شوند و بعد در پنج دقیقه انتهایی فیلم یکهو و بدون هیچ دلیلی هر دوی آنها دچار تحولات درونی شده  و متوجه می شوند که نباید از خانه فرار می کردند و ازدواج آنها کار درستی نیست، در نتیجه به خانه بر می گردند و از پدر و مادرشان می خواهند که آنان را ببخشند، سپس دختر با یک هم خوشه ای خود و پسر هم با یک هم خوشه ای خود ازدواج می کند تا علاوه بر تکمیل شدن پیام اخلاقی، فیلم انتهایی هپی اند همراه با آهنگ های دیمبَل دیمبُل(!) داشته باشد!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 12:40  توسط **MRJP**  |